شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
30
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 9 ] ذكر عاقبت كار اتابك سعد چون اتابك سعد در حبايل كيد سلطان اسير شد پسر او نصرة الدّين ابو بكر جاى پدر گرفت ، و دلهاى امرا و خواصّ و عوامّ را ببذل و احسان و طلاقت يدو ذلاقت لسان صيد كرد . همه بطاعت او گردن نهادند ، و بر متابعت او ميان بستند * و زبان گشادند . و چون سلطان را معلوم [ شد ] كه فراغت آن نخواهد يافت كه ملك پارس را مستصفى گرداند ، چه همگى همّت او قصد بغداد بود ، اتابك سعد را اطلاق فرمود ، و [ او ] دو قلعهء اصطخر و اشكناباد « 1 » - كه بناى آن هر دو بر أعالى جبالست و در حصانت بىنظيرند - هر دو را بسلطان داد ، و سلطان به مؤيّد حاجب سپرد ، و از اهل بيت والدهء خود اتابك سعد را بكريمهاى مشرّف كرد ، و شرط فرمود كه هر سال بخزانهء سلطانى از ولايت خود ثلث خراج بفرستد ، و اتابك سعد با خلع و تشريفات مراجعت كرد . چون بكرسى مملكت خود كه شهر شيراز است برسيد پسرش ابو بكر از تسليم ملك به دو ممتنع شد ، و بتسويل نفس امّاره طمع در مغالبهء پدر كرد ، و طريقهء منع و ابا پيش گرفت ، تا حسام الدّين تگين تاش كه سرور غلامان اتابك بود على الغفلة در بگشود ، ابو بكر غافل نشسته اتابك سعد بر وى درآمد . شمشير برهنه در دست داشت در روى پدر زد ، چنان كه اثر كرد و مردم در ميان افتادند . اتابك فرمود تا او را ببستند و بزندان بردند . آخر به حال رضا باز آمد و عفو كرد و حسام الدّين در نظر اتابك بزرگ شد و بمرتبهء ملوك رسيد . و چون اتابك سعد
--> ( 1 ) - در جهانگشاى جوينى ج 2 ص 97 اسكنان و اشكنان و اشكنوان آمده است ( متن و حاشيه ) .